تبليغاتX
† Salib Eshgh †






 

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 2:28 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز |

                                                                                                                          

شـمع می سوخت و آب می شد و به پروانه که داشت جلوی چشمش پر پر می شد نگاه ميکرد.

ياد چند دقيقه ی پيش افتاد که ای کاش حرف پروانه رو قبول ميکرد.

آخه اون دو تا ميخواستن به هم ثابت کنن که کی عاشق تره ...

شـمع به پروانه گفت : تو هيچوقت منو بغل نـميکنی لابد دوستم نداری ديگه.

پروانه ناليد و گفت : آخه کی ديدی يه پروانه يه شـمع رو بغل کنه ، حتما بقيه يه چيزی ميدونستن که اين کار رو نکردن.

ببين من ميترسم شايد اين کار باعث جداييمون بشه.

شـمع خوشگلم من نـميخوام تو رو از دست بدم .

ولی شـمع با اين حرفای پروانه قانع نـمی شد : اون قديـما رسـمشون اين بوده ، چه ميدونم شايد دلشون نـميخواسته.

پروانه آهی کشيد و گفت: خوب اگه رسم بوده پس بذار باقی بـمونه ، چرا بايد عوض بشه يا زير پا گذاشته بشه؟!

شـمع باز با اعتراض گفت : نـميخوام ! تا کي بايد به حرف قديـمی ها تکيه کنيم و از خودمون چيزی نداشته باشم.

پس پيشرفت واسه چيه ؟

عشق اينجوری که فايده ای نداره ...

شـمع بغض کرده بود و پروانه نـميتونست اينو تـحمل کنه آخه شـمع رو خيلی دوست داشت .

جلو رفت و صورت شـمع رو تو بال هاش گرفت و بعد توی بغل خودش فشرد.

شـمع يه دفعه بغضش ترکيد و اشکاش چکيد رو بال های پروانه ...

يهو ديد پروانه داره بی جون ميشه و بالـهاش دارن ميسوزن .

جيغ کشيد و رهاش کرد و پروانه توی شعله های اشک شـمع سوخت.

شـمع حالا از غم عشقش آب شده و جز يه شعله ی کوچيک روی سرش که هر لـحظه داره کم سو تر ميشه چيزی براش نـمونده...


01-parvaneh.jpg

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:53 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز




در راهی بی نور قدم می گذارم

قدم هایی کوتاه نا مطمئن

جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند

چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند

از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد

 

ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم

دوباره پا در جاده می گذارم

سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم

دلم غمناک می شود

چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم

...

نا گهان ظلمت شکافت

آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند

رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی

اما کوتاه
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت

و من همچنان ...

 

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 0:4 AM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دری به سوی امید

به دنبال تو عشقم

 

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 3:34 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز



همه آنچه آنها می دانند تنها زمانهاییست که با یکدیگر جنگ و جدل داریم

آنها هرگز عشق ما به یکدیگر را نمی بینند

آنها چه می دانند؟ آنها یک چیز را نمی دانند

و آنها نمی دانند که خنده ها چه زود از میان می رود

آنها داستان هایی می نویسند که ریشه آنها فقط دروغ و ریا است

آنها چه می دانند؟ آنها یک چیز را نمی دانند

چگونه می توانید یک عشق بسیار قوی را درک کنید در حالی که هرگز آن را با کسی قسمت نکرده اید

و آنگاه که همه دروغ ها از میان رفته و ناپدید می شوند

ما همچنان باقی خواهیم ماند، ما به آنها ثابت خواهیم کرد که در اشتباه بوده اند

چرا که آنها احساس تو را در شب درک نمی کنند

آنها درک نمی کنند که تا صبح چگونه سر بر روی بالش می گذاری

آنها چه می دانند؟ آنها یک چیز را نمی دانند


و همه آنچه من می دانم این است که آنها هیچ چیز نمی دانند




+ با بال پرواز می نویسم ساعت 4:28 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

یک کوچه خالی، یک خانه مطروکه

روزنه ای در درون قلبم وجود دارد

کاملا تنها هستم، اتاقها همواره تنگ تر می شوند

در تعجب هستم که چگونه، متعجب هستم که چرا؟ شگفتم این است که کجایند

آن روزهایی که با هم داشتیم، ترانه هایی که باهم می سرودیم

و با همه اینها عشق من، تا ابد طاقت می آورم

دست یابی به این عشق بسیار دور از دسترس به نظر می رسد

پس برای رسیدن به آن به دعا متوسل می شوم

و امید دارم تا رویاهایم آنجا را بستانند

جایی که آسمانها برای دیدن دوباره تو نیلگون است، عشق من

تمام دریاها را ساحل به ساحل در می نوردم

 برای یافتن جایی که بیش از همه به آن عشق می ورزم

جایی که زمین ها برای دیدن دوباره تو سبز هستند، عشق من

سعی می کنم خود را با کار و مطالعه سرگرم کنم

با دوستانم خندیدن را تجربه می کنم

اما با همه اینها نمی توانم جلوی خودم را از اندیشیدن به تو بگیرم

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 0:3 AM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز


تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که بهم اهمیت بده

یه نفر که بخاطر من اینجا باشه

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که باهام رو راست باشه

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که دقیقا مثل تو باشه!


گوشه ای از صلیب رو یادت نره

گوشه ای از صلیب

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 0:2 AM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

   

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...

و این خود دردی کشنده است ...


            (برای دیذن عکس های متحرک به گوشه ای از صلیب بروید) 

گوشه ای از صلیب

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 0:1 AM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز




چند تا عکس از پروانه های زیبا گذاشتم
اما از عشق خودم زیبا تر نیستن

گوشه ای از صلیب

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 0:1 AM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

 

هر انساني نيازمند مهر و محبت است و همواره  در پي رابطه اي عميق

از اين رو ذره اي از عشقت را در حيات امروز من قرار ده

هر انساني به جان پناهي نيازمند است تا اندک زماني را در کنار دلدارش سر کند

پس خود را به آغوش من بسپار تا بشنوي آنچه را که در سينه دارم 

 دنيايم را رنگ آميزي کن بر قلبم خطي ترسيم کن

 از هر آنچه در انگاشتت عشق را بدان شبيه مي پنداري منظري پديد آور

هر آنچه مي داني را بر روحم تحرير کن

از تک تک واژه هايي که بدانها گوش فرا داده اي بهره بگير و به دنيايم رنگ و بو ببخش 

 ديگر ناباوري و بي معنا زيستن، مرا بس است

 راستين چيزي را که در کنار تو سخت حسش مي کنم، مي طلبم

بيا خانه اي از عشق و صميميت بنا کنيم  و تا ابد دريچه اي را رو به سوي احساسات قلبم بگشاييم

 اين همان جايي است که مي خواهم تو را در آن نگاه دارم 

دنيايم را رنگ آميزي کن

بر قلبم خطي ترسيم کن

 از هر آنچه در انگاشتت عشق را بدان شبيه مي پنداري منظري پديد آور

هر آنچه مي داني را بر روحم تحرير کن

 از تک تک واژه هايي که بدانها گوش فرا داده اي بهره بگير و به دنيايم رنگ و بو ببخش  

پس به دنيايم رنگ و بو ببخش   

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:59 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

صدای فاصله هایی که

غرق در ابهامند .

نه

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

وبا شنیدن یک هیچ میشوند کدر .

.....همیشه عاشق تنهاست.....




چند تا عکس عشقولی گذاشتم حتما ببینش در گوشه ای از صلیب

گوشه ای از صلیب

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:58 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

در چشمان تو، بزرگترین ارزش را می یابم

من و تو بیش از این نمی توانستیم به هم نزدیکتر باشیم

و در آغوش تو همه آنچه می خواهم وجود دارد

حال، می دانم که جستجوی من به پایان رسیده است

حالا نمی دانم که کجا مرا لمس کردی

اما این دقیقا جایی است که می خواهم باشم

عشق جایی است که ستارگان آسمان چیدمان یافتند

عشق جاییست که اقیانوس ها به یکدیگر می رسند

عشق جاییست که هرگز آنجا نبوده ای اما حس خانه را به همراه دارد

عشق همین حالا در هوا است

عشق جاییست که همه چیزت را نثار کردی و حتی کمی بیشتر

هرگز تا این اندازه مطمئن نبوده ام، این جایی است که عشق را پیدا کردی

مردم از کنار ما می گذرند و به صدای خنده هامان گوش می سپرند

آنها آرزو می کردند که ای کاش به جای ما بودند

و دوستان ما می پرسند : چگونه تا پایان دوام خواهیم آورد؟

من تنها لبخندی می زنم و همین سوال را از آنها می پرسم

اطمینان ندارم که چگونه به اینجا رسیدیم

عزیزم من فقط مسرور هستم که تا به اینجا دوام آورده ایم

عشق جایی است که ستارگان آسمان چیدمان یافتند

عشق جاییست که اقیانوس ها به یکدیگر می رسند

عشق جاییست که هرگز آنجا نبوده ای اما حس خانه را به همراه دارد

عشق همین حالا در هوا است

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:54 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

 

 

 
 
                                         اخرین ستاره ی اسمانم را شمردم

                                                                اما

                                             شمردن زیبایی تو را نمی توانم

                                    من تا خانه ی غروب خورشید پیش رفتم

                                          اما هیچگاه خانه ی تو را ندیدم

                                                 دیشب خوابت را دیدم

                                                         نه زیباییت

                                                         نه خانه ات

                           فقط حسرتی که چرا خواب زندگی همیشه گیم نبود

                     چرا خوش ترین لحظات زندگی در یک خواب کوتاه خلاصه شده

                                       می خواهم برای همیشه بخوابم

                                                 هیچ چیز مهم نیست

                                                           فقط تو

                                                     برای من مهمی

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:54 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

تمامی صحرا را بدون هیچ پوششی برای پاهایم در نوردیدم

تا آخرین لقمه از نانی که برای خوردن داشتم را با تو قسمت کنم

آنگاه که همه امید تو به یاًس تبدیل شده است من در دریای رویاهای بر باد رفته تو شنا خواهم کرد تا تو را نجات دهم

بگذار به تو نشان دهم که عشق چه معنایی دارد

عشق می تواند بین قلب من و تو پلی بسازد

عشق می تواند پلی بسازد، گمان نمی کنی که زمان آن فرا رسیده است؟

من عشق خود را چنان فریاد خواهم زد که هر قلبی بتواند آن را دریابد

که این فقط و تنها فقط عشق است که می تواند انسانهای مختلف را به هم پیوند زند

من آرزوی قلبی خود را نثار تو خواهم کرد پس ممکن است که دریافته باشی که اولین قدم برای شروع، دریافتن آن است که همه اینها از من و تو آغاز می شود

عشق می تواند بین قلب من و تو پلی بسازد

عشق می تواند پلی بسازد، گمان نمی کنی که زمان آن فرا رسیده است؟

آنگاه که در کنار یکدیگر باشیم هر کاری از دستمان ساخته است (هر کاری) اگر که به اقتدار باور داشته باشی

Tasvire-love.blogfa.com

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:53 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

از اتاقی واقع در مسافرخانه ای سرد و تاریک در پس جاده ای غریب با معشوقه خود تماس گرفت                                                                                              

تنها برای اینکه یک بار دیگر زمزمه دوست داشتن را از زبان وی بشنود                                      

و آنگاه که صدای لبخند فرزندانش را در پس آن صداها شنید

باید قطره ای اشک را از چشمانش کنار می زد

صدایی خرده سال از پشت تلفن به گوش رسید که گفت : پدر چه زمان به منزل خواهی آمد؟

پدر اولین پاسخی را که به ذهن خود خطور کرد به وی گفت:

من همواره آنجا هستم، کافیست نگاهی به اطراف خود بیاندازی

من بسان طلوع آفتاب گیسوان تو را نوازش می کنم

من بسان سایه ای از تو جدانشدنی هستم

من زمزمه بادها هستم

من رفیق تصورات  تو هستم

و به خوبی می دانم که در پس راز و نیازهای خود مرا نیز از یاد نمی بری

من همواره آنجا هستم

او دوباره بر سر گوشی تلفن حاضر شد

و گفت : عزیزم دلتنگی تو را بسیار دارم

نگران فرزندانت نباش، آنها رو به سامان خواهند شد

آرزویم این است که ای کاش در آغوش تو بودم

ای کاش درست در کنار تو دراز کشیده بودم

هر چند می دانم که امشب در رویاهای تو خواهم بود

و تو را به آرامی بوسه خواهم زد

و تو را با نوک انگشتانم لمس خواهم کرد

پس به دور از پرتوهای نور چشمان خود را ببند

من همواره آنجا خواهم بود، آوای طنین خود را آشکار مساز

من بسان ضربان قلب تو هستم

من بسان نور مهتاب بر سر تو می بارم

من بسان زمزمه بادها هستم

و تا پایان در کنار تو خواهم بود

آیا می توانی این عشقی را که قسمت می کنیم احساس کنی؟

من همواره آنجا خواهم بود

ممکن است فرسنگ ها از همدیگر دور باشیم اما من هر جا که باشی در کنار تو خواهم بود

من همواره آنجا هستم، کافیست نگاهی به اطراف خود بیاندازی

من بسان طلوع آفتاب گیسوان تو را نوازش می کنم

من بسان سایه ای از تو جدانشدنی هستم

من بسان زمزمه بادها هستم

و تا پایان در کنار تو خواهم بود

آیا می توانی این عشقی را که قسمت می کنیم احساس کنی؟

من همواره آنجا خواهم بود

من همواره آنجا خواهم بود


+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:53 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

در روشنایی شب، نیمه بیدار و نیمه خواب

آیا هرگز اندیشه ای در سر داشته ای که همه اش رویا بوده است؟

اما تو دست نیاز به سوی او دراز می کنی و او نیز کنار توست، هر لحظه هر جا

آیا هرگز حال به افسون عشق پی برده ای؟

آیا هرگز احساس کرده ای که یک قلب تا چه اندازه می تواند رو به نابودی رود؟

آیا هرگز تمام شب را برای یک تماس از او بی خوابی کشیده ای؟

فقط برای اینکه سلام گفتن او را بشنوی، چرا که دلتنگ یکدگر شده اید

آیا هرگز در عشق غوطه ور شده ای؟

آیا زمانهایی بوده است که لبخندی بر روی لبانت نشسته باشد و زمانهایی که واقعاٌ بخواهی چشمانت را گریان بسازی؟

و در زمانهای شک و تردید آیا هرگز سعی به کنار آمدن با آن داشته ای؟

اما او همچنان تو را به تهجب وا می دارد که ریشه همه این ها چیست

و آنگاه که او بسیار دور است، آیا هرگز گیج و گمراه گشته ای؟

سعی در پی بردن به اینکه عشق به راحتی بدست نمی آید داشته ای؟

چرا که با او تو واقعیت پیدا می کنی، و با اوست که هویت خود را در اختیار می گیری

آیا هرگز به افسون عشق پی برده ای؟

آیا زمانهایی بوده است که لبخندی بر روی لبانت نشسته باشد و زمانهایی که واقعاٌ بخواهی چشمانت را گریان بسازی؟

و در زمانهای شک و تردید آیا هرگز سعی به کنار آمدن با آن داشته ای؟

اما او همچنان تو را به تهجب وا می دارد که ریشه همه این ها چیست

و آنگاه که شب به درازا می کشد

آیا می توانی منزل خود را یک پناهگاه بدانی؟

آیا تصور کرده ای که تمام شب در کنار هم آرمیده باشید و صبح تنها برخیزی؟

آیا تا به حال به افسون عشق پی برده ای آنگونه که من آن را دریافتم

آیا هرگز در عشق غوطه ور بوده ای؟ آیا هرگز در عشق غوطه ور بوده ای؟

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:52 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

دوباره اشک چشام می ریزه چیک... چیک و
                     چیک ...چیک
تب تب...تب می تپه این قلب من مثل ساعت
           تیک... تیک و تیک... تیک
دل من تو تنهایی فقط می خوات عشق تو رو
    دل تو بده به من دیگه از پیشم نرو


روزی که تو رو دیدم عشقتو ارزون خریدم
روی دیوار دلم قاب عکستو یه گوشه دیدم
                 نرو از پیشم نرو
           فقط می خوام عشق تو رو
             بی تو من تنها می شم
             نباشی دیوونه می شم
              می دونی که عاشقتم
            نمی خوام از تو جدا شم ...T a s v i r e - l o v e . b l o g f a . c o m

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:52 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

مثل یک گیاه تشنه تو سراب
که میمیره واسه یه قطره اب
مونده یک عاشق درمونده اسیر
توی گرمای نفس گیر کویر
عطش دیدن لیلی تو چشاش
شوق عشقی که تو خونش می جوشه
شخص عاشق رو به هر سو می کشه
گاهی وقتا سایه ی لیلی عریون توی دامن صحرا می بینه
میگه اونی که می خواستم همینه
اما وقتی که می رسه با دل بی تاب
می بینه اونجا یه سرابه... یه سراب

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:51 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

love مخفف چهار چیز است :
lake of sorrow     دریاچه ی غم
ocean of tears     اقیانوس اشک
valley of death     دره ی مرگ
end of life           پایان زندگی

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:51 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

تو همانند یک طوفان مجاور یک روزنه هستی
درست مانند یک سایه در تعقیب من هستی
یک اقیانوس بی پایان را شنا خواهم کرد
تا ان هنگام که از خود گذشتگی خود را بازگردانی
انگار هزارمین دفعه است که زندگی کردن را تجربه می کنم
همچنان در پی یافتن یگانه ای هستم که احساس خوبی به من دهد
ببین که تنها ادامه دادن کار ساز نیست
تو اتشی را که در ان می سوختم شعله ور کردی
و همه ی انچه که می توانم انجام دهم این است که با ان بسازم  یک دروغ به منزله ی حفظ غرورم
ان هنگام که همه در اندیشه من بودند ما می توانستیم بیش از شگفت انگیزان باشیم
گمان می کنم که در برابر سرنوشت خود صبوری می کنم
یک امید ناب را سر لوحه راه تو قرار می دهم
و اهسته حرکت کردن کاملا اغوا کننده است
من نمی توانستم که باید درک کنم این یک دروغ را باید باور می کردم
اگر این را اعتراف کنم ایا فرصت دوباره برای جبران به من خواهی داد
ایا همه چیز از میان رفته است
انگاه که سایرین در اندیشه ی من بوده اند
به هدفی که احساس می کنم سوگند
ما می توانیم بیش از شگفت انگیزان باشیم

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:50 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

اگر فقط می توانستی اشک های مرا در دنیایی که مطروکه ساخته ای ببینی
اگر می توانستی فقط برای یک بار دیگر قلب مرا التیام بخشی
حتی ان هنگام که چشمان خود را می بندم
نقشه ای از صورت تو در ذهنم است
و یکبار دیگر دریافته ام تو از دست رفته ای هستی که جایگزینی برایش ندارم
این بهانه ای برای تنهایی است     از ان روزی که تو بدرود گفته ای     چرا مرا ترک کردی
در قلب من تو یگانه بودی و خاطره ات باز هم زنده شده است           چرا مرا ترک کردی
در خیابان های شهر قدم می زنم جایی که عشقمان نورسته و رها بود
در باورم نمی گنجد که تنها یک مکان مطروکه از ان همه باقی مانده است
من همه ی زندگی ام را خواهم بخشید اگر فقط یکبار دیگر ان لحظه می توانست تکرار شود
چرا که دیگر نمی توانم در مقابل صدای ذهنم که نام ترا فریاد می زند سکوت کنم
این بهانه ای برای تنهایی است     از ان روزی که تو بدرود گفتی     چرا مرا ترک کردی
در قلب من تو یگانه بودی و خاطرات باز هم زنده شده است          چرا مرا ترک کردی
گذشت زمان هرگز ان چیز هایی که به من گفتی را عوض نخواهد کرد
پس از همه ی ان چه در سر داشتیم عشق ما را به تو و من باز می گرداند  اگر فقط می توانستی ببینی

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:50 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

به ازای هر انچه در این سرا به واسطه ی ان سعادتمند بوده ام  
در درونم احساس بیهودگی می کردم
مال و ثروت مرا در بند خود کشیده بود
اما تک اشاره ی صادقانه ی تو مرا رها ساخت
بگذار دنیا از چرخش بایستد
بگذار خورشید اسمان بی فروغ گردد
بگذار انها بگویند عشق سزاوار سر منزل مقصود نیست
اگر همه ی اینها زهم فرو ریزد در وجودم می دانم که تنها رویای با اهمیتم به حقیقت پیوسته
و ان این است که تو مرا در این سرا دوست می داری
تو گنجینه ای بودی که همواره در صعود از کوه ها و پشت سر گذاشتن رود ها در اشتیاق یافتنش بوده ام
بدون عشق تو هیچ خواهم بود

+ با بال پرواز می نویسم ساعت 11:49 PM توسط عاشق دیوونه پرنسس پرواز

من پرنسس پرواز هستم متولد
15/5/74
این وبلاگ فقط به خاطر عشقم درست شده




کوچه را دیده ای؟

دیده ای

به هنگام شب

چه خلوت است

چه تنهاست

من از ان کوچه هم

تنها ترم

وقتی در کنار عشقم نیستم

Home
Email
Night Skin